تو دیگه مردی واسه من....

  دیگه بسه هر چی از غم گفتم

میخوام امشب تورو از یاد ببرم

بس که تو فکر تو بودم حافظم کهنه شده

میخوام امشب دیگه فریاد بزنم


بگم این منم...منه بدون تو

توی دنیای خودم خوشحالم

حس خوبیه حس رها شدن

من به این حسه خودم میبالم


الانم تو خاطراتت غرقم

اما بی خیال نشستم یه گوشه

چون که ارزشی نداری تو برام

میپوسی توی دلم...همین گوشه


راستی یادته که میگفتی یه روز

در دل روی همه میبندم

اما انگار برعکسه روزگار

من دارم به این روزات میخندم



الف ن

کرو جانو تختو خواب....

مشق عشق نوشته ام از روی چند جلد کتاب

که هر کدام دنیاییست بدون یک لحظه خواب

داغ حسرت چشیده ام از بی وفایی و فراغ

سرد است زمین من خورشید شو و بتاب

هر روز میدوم بحر یه لقمه عشق

اما نمیرسم با این همه شتاب

میزم برای کار کارم برای جان

جانم برای تخت ...تختی برای خواب...

گفتند صبر پیشه کن شادید که دل سپرد

گفتم ز حجر او دیگر نمانده تاب


حالا همه امید بستم به روی تو

بی یاد روی تو فردا شده سراب




الف .ن

وقتی...

وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ،


غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن




نه؟

نوشتن را از یاد برده ام....

نوشتن را از یاد برده ام....



بس که از پنجره ی پشت اتاقم به بیرون نگریستم  و منتظر...

         آری....


                   منتظر باران....


                                     منتظر یاران.....


منتظر لحظه هایی که به یاد آوردنشان آرامشی دارد که دیگر باز نخواهد گشت.....که خود دردیست رنج آور......


و من هنوز به این میاندیشم که با آمدن بهار...... همه ی غم ها  به کنار....


و همه شوق ها به سوی یار....


و یار آنها را به شوی دیگری  روانه خواهد داشتشان...



درخت گردوی پشت خانیمان تازه برگ در آورده است...

و نیز سیب ها شکوفه زده اند و سبز...



                                                             وقتش رسیده است.....؟

بی فایده

پنجه در حلقوم تنهایی زدن بی فایدست

منکه گشتم بیهوده نگرد بی فایدست

سایه ات هم نیز در فقدان نور گم میشود

اعتماد ختی به سایه کردنم بی فایدست

هر شبم را صبح کردن به امید کسی

که بیاید فقل دل را وا کند بی فایدست

خواستم پرواز کردن را بیاموزم ولی

جست از این سو به آن سوی قفس بی فایدست

نیست آن یار درون قصه ها

نیست بیهوده نگرد بی فایدست



الف.ن

تقویم آخر سال

آخه این دله تو داری؟من میگم یه تیکه سنگه

کی رو دیدی مثل من ! هنوز واست دلتنگه

کی رو دیدی مثل من تا تو نباشی میره و یه گوشیی

میشینه کز میگن....بهش میگن دیوونه یی

آخه این رسمشه که خدافظی هم نکنی بری نیای؟

لا اقل بی معرفت بگو که تو خوابم میای...

مثل تقویمت بودم آخر سال کهنه شدم

این روزا بد جوری دارم هی میرم توی خودم

تو بیا خورشید باش !بتاب زمینم گرم بشه

غروبش با من ! میدونم حالا دیگه وقتشه

وقتشه بیدار بشم و ببینم دنیا چیه؟

اصلا این دنیا که میگن این روزا دست کیه ؟

درد دل زیاده اما تو خودت خوب میدونی

هر چی هم بگم بعیده دیگه پیشم بمونی


الف. ن

دوباره...

دوباره کاغذ،دوباره خودکار ،دوباره تنهایی

دوباره فکر برگشتنت در سر، شاید که باز آیی

دوباره ترسیدن،از نواختن یک طبال

که این روز ها محکم میزند طبل رسوایی

میان هم دمان گشتم اما نیافتم

دلم تنگ است ای ماه من ...کجایی؟

دوباره به یاد گذشته خرامان شدم به کویش

اما نداشت دیگر هرگز نشانی از آشنایی

دلم خون شد از زخم زبان این مردم

بیا برگرد و باز نکن قصه ی بی وفایی

دوباره خواهم گشت هر کوی و برزن را

دیگر اما ندارد دیده ام هیچ روشنایی

 

الف .نوروزی

تو که رفتی...

 

توکه رفتی و نبودی،بی تو باز بودم من

تو که رفتی و شکستی حرمت اشکو دل و من

تو که رفتی و ندیدی چه جوری بی تو شکستم

پای اون عهدو قراری که با هم بستیم و هستم

تو که رفتی شب و روز من سیاه شد

همه ی آرزو هامم یه باره مثل سراب شد

تو که رفتی شب من تاریک و سرده

تو شدی ارباب غصه،ما شدیم مثل یه برده

تو که رفتی همه چی رفت، حتی فکر با تو بودن

همه ی دلخوشی هامم حتی یک لحظه نموندن

بی تو تنها و شکسته توی این زندون اسیرم

بی تو بد جورمیمیرم، بی تو بد جوری حقیرم

 

 

الف. نوروزی

تقدیم به کاکتوس

مثل کاکتوسم این روز ها...

 

شاید زیبا به نظر برسم  اما پر از خارم....

خارهایی که دانه دانیشان در تنم فرو رفته اند...از تهایی....از بی حوصلگی....


برای خواندن متن کامل با ادامه مطلب برید

 


نظر یادتون نره

ادامه نوشته

فهمیدن...

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کور شدن را گره ها میفهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن ای تذکره ها میفهمند

نه. نفهمید کسی منزلهی شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها میفهمند

 

 


شب...

 

خیلی وقته که میخوام فکرتو از سر ببرم

خیلی وقته که دیگه از خنده هات بی خبرم

میدونم برات عجیبه ، شبا گریه میکنم

میدونم خوب میدونی یه سالیه در به درم

هی میخوام فکر نکنم کسی بوده ، چیزی شده

ولی خب یاد تو هر لحظه میاد توی سرم

شایدم بگی دروغه، خب اینم یه حرفیه

به جون خودت عزیزم همیشه چشم به درم

که شاید در وا بشه اونی که میخوام تو بیاد

یا شاید بیاد بپرسه چرا این قدر پکرم؟

میدونی؟فهمیدم این روزا که از من سیر شدی

خودتم خوب میدونی، من از چشمات با خبرم

اون چشما نمیتونه یه لحظه هم دروغ بگه

به منی که واسشون بیدار بودم تا سحرم....

 

 

 

الف .نوروزی

بهانه..

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد

افکند سر به زیر  حیا را بهانه کرد

 

آمد بر برم و دید من تیره روز را

ننشست و رفت تنگی جا را بهانه کرد

 

رفتم به مسجد از پی نظاره رخش

بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد!

 

خوش می گذشت روش صبوحی به کوی او

بر جا نشست و شستن پا را بهانه کرد

 

 

 

نظر یادتون نره

تو چطور؟




‎‏
من بهترم و نیست ملالی تو چطور؟

چشمی بزنم گذشته سالی تو چطور؟

تنها نشدم هنوز، گنجشک و درخت

می پرسد از این حقیر حالی تو چطور؟

از یاد نرفته ام و همبسترم است

گل های قشنگ سرخ قالی تو چطور؟

اوضاع خلاصه کاملاً امروزیست

بی دغدغه، روبه راه، عالی، تو چطور؟


به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

یک سوال


از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید

اردیبهشت نیست که ؛اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید-

به چرت و پرت و فحش و ... ؛ببخشید مدتی است
ازشعرهام لحن و بیان را گرفته اید

خانم جسارت است ! ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید !؟

خانم ! شما که درس نخواندید پس کجا -
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید !؟

خانم جواب نامه ندادید بس نبود !؟
دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید ؟

*
خانم عجالتا برویم آخر غزل
نه این که وقت نیست ؛ امان را گرفته اید

عاشق خطرناک

تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی


داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی


هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی


با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوی


این عابران که می‌گذرند از خیال من


مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی


تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن


در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی


باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت


وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی

ما دوتا...


باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه سازو تمبک و کِل بود و ما دو تا

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا


وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

جام شراب من...

در غمت چون آتشم من بودنت همچون سراب است

فکر بودن با تو اما در غمم چون حکم آب است

خوب میدانم که دیگر فکر برگشتن نداری

خب همین فکری که داری در خیال من عذاب است

نفرتت از عشق من چون نفرت شیطان به انسان

لیک اما ارزش تو در برم چون در ناب است

امشب از دست تو و دل کاش میشد من بمیرم

من دوای دردم امشب خوردن جامی شراب است

 

الف .نوروزی

درد دلمه...

 

 

نیمه شب بود دلم یاد تورا آورد باز

در سرم حالو هوای قبل را آورد باز

یاد آن ایام که میگفتی تویی یارورفیقم

یاد بی تابی های یک زن. گریه ی یک مرد باز

حال اما تو نیستی اندر بر من

فکر کنم امسال نیز باشد زمستان سرد باز

عادتم بود که در لحظه ی من او باشد

حال او نیست. همه وقتم بود  پر درد باز

این سخن گفتم و این نکته دگر بس باشد

این فقط درد دلی بود که دل میکرد باز....

 

 

شعر:الف. نوروزی زاده

کاشکی بودی...

کاشکی بودی و میدی ذره ذره جون سپردم

دوریت برام یه سمه قطره قطره هی میمردم

کاشکی بودی نمیزاشتی که منو از من بگیرن

کاشکی بودی نمیزاشتی گلای باغچه بمیرن

ارزومه که یه روزی توی کلبمون منو تو

پای دلم هم دیگه پیر شیم فقط وفقط منو تو

ارزومه هر دوباهم سقف کلبمون بسازیم

زیر سقف ارزو ها به همه مردم بنازیم

کاش میشد منو بفهمی درد پنهونم بدونی

حرف عمری خستگی رو از توی چشمام بخونی

 

بدون تو...

 

مرگ یا زندگی فرقش چیست بدون تو؟

حالم این روزها تماشاییست بدون تو

روشناییم به معنای بودن کنارت بود

اکنون همه جا تاریکیست برایم بدون تو

میخواهم از خودم هم نیز آزاد شوم

این دنیا دیگر برایم دنیا نیست بدون تو

چه قدر سخت نفس میکشم این روز ها

زنگی کردن کار کیست...بدون تو؟

جواب سوال کوچکم را تو بده

دوای دل بیمارم چیست بدون تو؟

 

 

الف . نوروزی

همین...

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند


خود ندانم چه خطائي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست


هر كجا مي نگرم، باز هم اوست
كه بچشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده


گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود



مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش


شعر گفتم كه ز دل بردارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جمله ئي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را


مادر، اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم


تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبائي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خود آرائي


در ببنديد و بگوئيد كه من
جز او از همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست
فاش گوئيد كه عاشق هستم


قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست، بگوئيد آن مرد
ديرگاهيست، در اين منزل نيست

همین....

کافیست...

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو

گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست

محمد علی بهمنی

ناله ی نی...

با عرض معذرت از دوستان به خاطر دیر کرد

تقدیم به شما

 

 

 

دل آرامی یا بلای منی ؟

قبله عشقی یا خدای منی ؟

شور عشقو جوانی تویی تو

مراد من از زنگانی تویی تو

اگر جویم مه تو بر بام هایی

و گر جویم مــی تو در جام هایی

به چشمم که بی تو زجان سیرم

نگاهی نگاهی که میمیرم

دگر چون نی ناله ها نکنم

شکوه ی عشقت با خدا نکنم

چون که بوی وفایی نداری

دلا جان درد آشنایی نداری

چه شد آن شب ها که با من بودی ؟

به جای اشکم به دامن بودی؟......

سرما...

آخ عجب سر ماست امشب ای ننه

ما که میمیریم در این هذه السنه

اغنیـــــا مرغ و مسمــــــا میخورند

با غذا کونیاک و شامپاین میخورند

خانه ی ما جمله سرما میخورند

اخ عجب سرماست امشب ای ننه....

 

خان باجی میگفت با آقا جلال

یک قران دارم من از مال حلال

میخرم بهر شما امشب ذغال...

حیف آن ذغال افتاد در روزنه...

اخ عجب سرماست امشب آی ننه...

 

تو که گفتی میزنم امشب الو

تو که گفتی میخوریم امشب پلو

نه الو دیدیم امشب ما نه پلو

خانه ی ما سرد تر است از گردنه

اخ عجب سرماست امشب آی ننه...

 

 

بی فایده...

شاخه را در این زمان گرفتن بی فایده است

برگ میریزد...ستیزش با خزان بی فایده است

باز میپرسی چه شد که عاشق جبرت شدم؟

در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است

بال وقتی بکشند از کوچ هم باید گذشت

دستو پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است

تا تو بوی زلف ها را میفرستی با نسیم

سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

تیری از جایی که فکرش را نمیکردم رسید

دوری از آن دلبر ابرو کمان بی فایده است

در منه عاشق توان ذره ای پرهیز نیست

پرت کن مارا به دوزخ امتحان بی فایده است

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

حرف موسی را نمیفهمند .شبان بی فایده است

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچونان میگردم اما همچونان بی فایده است.....

 

 

شاعر کاظم بهمنی

جملات زیبا سری 3

سلام

خوبید؟

التماس دعا داریم

بنا به درخواست زیاد دوستان تصمیم گرفتم که یه سری دیگه از (اس ام اس) هایی که شما ها خودتون فرستادین رو دوباره بزارم تو وب

امید وارم خوشتون بیاد و نظر هم بدین

 

برای خواندن به ادامه مطلب برید

ادامه نوشته

نا مردمی...

از این همه نامردمی ها قلبم داره میگیره کم کم

من از تو میپرسم خدایا ! اینجا زمینه یا جهنم ؟

وقتی برای گریه کردن باید از این دنیا جدا شد

وقتی واسه آزاد بودن باید اسیر آدمها شد

وقتی دروغ رو میشه نوشید شیرین و آسون تا همیشه

معلومه توی سفره هامون طعم حقیقت تلخ میشه

شاید تو این ظلمت خدایا تو ساحل رو از یاد بردی

گم شد تو دریا کشتی عشق سکان رو دست کی سپردی ؟

اینجا سر هر چهار و پنجش این خلق درگیر نبردن

حق با ملائک بود وقتی با ناامیدی سجده کردند !

میگن وقتی میخوای از این همه بدبختی راحت شی

یا باید بگذری از جون یا هم رنگ جماعت شی

باید اونی شی که میگن ، باید اونی شی که میخوان

چه رنجی داره تن دادن به این دنیای بی وجدان !

 

 

رضا صادقی

به این میگن عشق واقعی...

عشق در گذر زمان