نوشتن را از یاد برده ام....
نوشتن را از یاد برده ام....
بس که از پنجره ی پشت اتاقم به بیرون نگریستم و منتظر...
آری....
منتظر باران....
منتظر یاران.....
منتظر لحظه هایی که به یاد آوردنشان آرامشی دارد که دیگر باز نخواهد گشت.....که خود دردیست رنج آور......
و من هنوز به این میاندیشم که با آمدن بهار...... همه ی غم ها به کنار....
و همه شوق ها به سوی یار....
و یار آنها را به شوی دیگری روانه خواهد داشتشان...
درخت گردوی پشت خانیمان تازه برگ در آورده است...
و نیز سیب ها شکوفه زده اند و سبز...
وقتش رسیده است.....؟
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 11:19 توسط احسان نوروزی زاده
|
به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس مهتاب....؟