بدون شرح
بنده ای رو به خدا کرد و گفت:
اگر سرنوشت مرا از قبل نوشته ای پس چرا دعا کنم؟
پاسخ آمد: شاید نوشته باشم هر چه تو دعا کنی......
التماس دعا
احسان
بنده ای رو به خدا کرد و گفت:
اگر سرنوشت مرا از قبل نوشته ای پس چرا دعا کنم؟
پاسخ آمد: شاید نوشته باشم هر چه تو دعا کنی......
التماس دعا
احسان
حرف اول این بود از نیک رویان دلخوریم
با چه کس زاری کنیم ؟چون کس نباشد غم خوریم
ما بر آن عهدی که بستیم هستیم اما چه سود؟
چون نباشد هیچکس هم عهد ما دل میبٌریم
یاد آن شب زنده داری ها که داشتیم تا سحر
حال شب خوابیده است و هنوز غم میخوریم
گرچه تو از ما بریدی پشت پا برما زدی
لیک ما با نفس خیالت هم...سر میکنیم
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار
حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار
انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن
اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار
با تار و پود این شب باید غزل ببافم
وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار
دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست
بار ترانه ها را از دوش عشق بردار
بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم
دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار
وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد
پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار
شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود
کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار
از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس
از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار
اگه خوشتون اومد حتما نظر بدید
دیدی رفته بود ۱ کیک مسموم رو تا آخر خورده بود تا بقیه مریض نشن؟!!
بهش گفتن خب چرا ننداختی دور؟
گفت خب مورچه ها میخوردن .....به مورچه ها که نمیشه سرم وصل کرد...
این ینی آخر معرفت....
دلن از دست این دنیا غمگینه....که صادق بودنم آخر همینه.....دورنگو دورویی کار ما نیس....عجب عمری شده مهرو وفا نیست....رفیقان با رقیبان مینشینند....نمکخواران نمکدان را نبینند....خوشا روزی که دنیا مال ما بود....رفیقی در پی دیدار ما بود....
انکی تامل: ...درد دل هایت را به کسی نگو....چون بعضی ها یاد میگیرند چگونه دلت را یه درد آورند....
زخم هایم به طعنه میگویند....چه قدر دوستانت با نمکند....
همین....

دریاست چشمم همچون دریاست
زیباست یادت در من زیباست
دلگیر است هوای بی تو بودن دلگیر
سرپاست عشقت در دلم سر پاست
خیال باطل است دست کم گرفتن یادت
پابرجاست یادت در ذهنم پابر جاست
همچو بوته ای بودم در برابر تو
رعناست قدت.همچو سرو رعناست
لحظه ای هم از خیالم دور نمیشوی
بالاست ارزش عشقت ....بالاست
ا.نوروزی زاده
یه چند تا جمله زیبا واسم فرستادن که میخوام با اسم خودشون بزارم تو وب تا همه ببینن
اگه دوس دارین بخونین لطفا برید تو ادامه مطلب
ممنون
همین.....
گفتی که من غیر تو هیچکسیو ندارم
بیا بمون کنارم بدون که دوستت دارم
.
.
.
بد نیست بخونی و نظر بدی
کاغذ های پاره پاره ی کنج اتاق کوچکم...گواه آشفتگی روحی است که روزی پروازش ستایش آسمان را همراه داشت ....
.
.
.
متنی زیبا از رضا صادقی

از زندگی و این همه تکرار خسته ام
از هایو هوی کوچه بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره ها آزرده ام ز ماه
امشب از هر کسو کر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه.تنه خسته میکشم
آخ...که از این حصار دل آزار خسه ام
بیزارم از خـــــاموشیـــو تقویم روی میز
من از دنگ دنگ ساعت روی دیوار خسته ام
تنـــهاو دلگرفتـــه بیـــزارو بی امـــید
از حال من نپرس که بسیار خسته ام
ا . نوروزی زاده
من که صد زخمم از این دست و تبر ها به تن است
ای غریبــــــان سفر کرده! کـــــدامین غربـت
بـــد تر از غربــت مردان وطـن در وطـن اسـت ؟
چاه دیــــگر نه همـــان محرم اسرار عــــلی
چاه مــــرگیست که پنهــــان به ره تهمتن است
حسین منزوی
استاد فرمود به گندم زار برو هر خوشه ی گندم که پر بار تر بود پیدا کن و برای من بیار اما یادت باشد که هر گز نمیتوانی به عقب برگردی و خوشه ای را که دیده بودی را بکنی...!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از ساعت ها برگشت.
استاد گفت چه آوردی ؟ شاگرد گفت هیچ
هر چه جلو تر رفتم به امید گندم پر تر ولی سر انجام هیچ نیافتم.
استاد گفت :عشق یعنی همین ...
شاگرد باز پرسید : استاد ازدواج یعنی چه؟
استاد فرمود حال به جنگل برو وه هر درخت تنومندتری را که پیدا کردی قطع کن و برای من بیار ولی باز یادت باشد که هرگز نمیتوانی به عقب بگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی برگشت! استاد گفت آیا این تنومند ترین درخت بود؟
شاگرد گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت تنومندی را که دیدم بریدم و نزد شما آوردم چون ترسیدم که اگر جلو تر بروم هیچ درخت تنو مندی را پیدا نکنم....
استاد فرمود: ازدواج یعنی همین.....
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برســـــد
نخواست به منه خسته ناگهان برســـــــــد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کســی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر اورا که خواستی یک عمر
به راحتـــی کسی از راه به ناگهان برســـد
رها کنـــــی برود از دلـــــــت جــــدا باشد
به آن کسی که دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنــــــــی برونـــــد دوتا پرنــــــده شوند
خبر به دور ترین نقطــــــه ی جـــهان برسد
گلایه ای نکنــــی بغض خــــویش را بخوری
که هق هق تو مبــــاد به گوششـــــان برسد
خدا کنــــــد که....! نه نفرین نمیکنــــــــم
نکند به آن که عاشقــــــش بودم زیان برسد
خداکنــــــــد که این غشق از سرم برود
خدا کنـــــــــد که فقط زود آن زمان برسد
شعر نجمه زارع
دیدی که دل قیمت عشق را از ما گران گرفت؟
یاد روی او را ازمــــــــا در هـــــــــر زمان گرفت؟
می خواست مـــــا بسوزیم در داغ وصـــــل او
دیدی که چگونه عقل و هوشم را آسان گرفت؟
فریاد میزدم فکـــــر میکردم که کسی میشنود
غافل از این که او صــــــــدا را از دهـــــان گرفت
قبل ها که دلتنگ میشدی با دل می آمدم پبشت
حال اما سراغ دلــــــم را از خــــاک میتوان گرفت
آسوده نشسته بودم خیال میکردم نمیروی
اما دیر جنبیدم . رفتی و رفتنت آرامش از میان گرفت
شکـــــــایتــــی ندارم تو که رفتـــــی بعد تو
هیچ کس جـــایت را در دل نمیتوان گرفــــــــت
شعر احسان
سر مشق های آب و بابا یادمان رفت رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
خندیدن و لبخـــــند های همکلاسی در یک نگاه ساده اما یادمان رفت
تر س از معلم حل تمرین پای تخته آن زنگ های بی کلک را یادمان رفت
آن روز ها را آنقدر شوخی گرفتیم جدیت تصمیم کبری یادمان رفت
شعر خدای هربان را حفظ کردی یادش بخیر اما خدا را یادمان رفت

دیریست برای با تو بودن پی بهانه ای میگردم از جنس کلام. فارغ از این که در سکوتی پر از خویش میتوان هم کلام بود....
محبت این روز ها در هرلبخندی بی دریغ به تمنا میماند ایستاده پشت ویترین لحظه ها...گذر عمر را چون اشکی که به چشم باز نمیگردد به نظاره نشسته ام....
پس چه شد آن تعابیر رویا گونه که در من اندوختی...؟
خوابی از سر بیش بیدار ماندن و بیداریی از سر بیش از پیش خواب ماندن....
دستاویزی جز باور بودن و ماندن تو در اعماق خویش ندارم....من برای تکرار کسی به اینجا نیامدم. پس این تک خال خلقت را از این در همو بی همه بودن نجات بده....
باران میبارد و تو تنها گواه این حس غریب و روح سر شار منی....با من همراهی کن تا ماجرای همچون تو شدن
تو میدانی چه میگویم ....مگر نه؟
همهمه ی بی سرانجام ارتباط مرا به جنونی سوق میدهد که اشتیاق فریاد در من را افزون میکند...
بی هیچ نتیجه ای تن به وداعی میدهیم که هدیه اش لبخندیست .....ابلهانه....
من نه نجبور به نوشتنم نه محدود به کلام....
شایدم فقط تو بدانی که چیست حالم....؟
چون....
خودم هم نمیدانم....
همین...

متن : رضا صادقی
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هر چه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانیمان که گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر نکن که دلت پیر میشود