ساده ترین واژه هایم با من قهرندو من ناز میخرم و به قیمت بیداری....

سکوت....

خلع....

 

وحشت از کنار خیابان ماندن و نرسیدن و گاه امید حضوری ناجی که پناهم دهد....

زبانه میکشد شعله های داغ درونم و چشمانم گویاست که به رغم لبان خندان نما.....چه مرگیست آنچه میپنداشتی هرسان یار توست...

شاهد پاره های قلب بر دار توست....

 

چه لحظه هایی که باور میکنم تهی شدم از باور های شاعرانگی اما به عقب مینگرم و کاغذ های مچاله ی نیم نوشته به من نهیب میزند که هنوز...

در اعماقم....

 

هنوز زنده ام....

 

تازه فهمیدم که اکسیژن بخشی از حیات است ....باید عشق را نفس کشید تا ماند وماندنی بود....

کاش میتوانستم درک کنم چرا سکوت جدایی را ترجیح میدهیم به کلام رهایی...؟

راستی چرا....؟

رهایی حتی اگر تلخ و ریزنده باشد زیباتر از  جدایی است که از درون و بیرون خاکستر میکند..

 

میخواهند آنی باشی که نمیخواهی ...و میخواهی آنی شوی که نمیتوانی

عجب سر در گمی سر گیجه آوری است این خیشتن بودن ومبارزه با چرتکه ی روز مره گی...

جسارتی میخواهد....

 

آری جسارتی میخواهد که گهگاه هم او هم دچار حادثه ای است ....

 

کاش میشد فریاد برآورد که همین درود کافی است تا خوب بمانیم ...نیازی نیست به پاسخ...

 

بی دریغ....

بی توقع....

 

 

 

 

 

همین.....